حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمَا قَوْمًا لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا
انصاریان
تا زمانی که میان دو کوه رسید، نزد آن دو کوه، قومی را یافت که هیچ سخنی را به آسانی نمی فهمیدند.
آیتی
تا به ميان دو كوه رسيد. در پس آن دو كوه مردمى را ديد كه گويى هيچ سخنى را نمىفهمند.
بهرام پور
تا وقتى كه به ميان دو سدّ (دو كوه) رسيد، در كنار آن قومى را يافت كه هيچ سخنى را نمىفهميدند
فولادوند
تا وقتى به ميان دو سد رسيد، در برابر آن دو [سد]، طايفهاى را يافت كه نمىتوانستند هيچ زبانى را بفهمند.
الهی قمشهای
تا چون رسید میان دو سد (دو کوه بین دو کشور در شمال یا جنوب خاک ترکستان) آنجا قومی را یافت که سخنی فهم نمیکردند (و سخت وحشی و زبان نفهم بودند)
خرمدل
تا آن گاه که به میان دو کوه رسید، و در فراسوی آن دو کوه گروهی را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند (مگر با مشقّت زیاد. چرا که از نظر فکری عقبمانده و از لحاظ تمدّن در سطح بسیار پائینی بودند و زبان عجیبی داشتند).
خرمشاهی
تا به فاصله میان دو کوه سدآسا رسید و در پیش آن مردمانی را یافت که زبانی نمیفهمیدند
مکارم شیرازی
(و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید؛ و در کنار آن دو (کوه) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند (و زبانشان مخصوص خودشان بود)!
معزی
تا گاهی که رسید میان دو بند را یافت نارسیده بدانها گروهی را که نیارند دریابند گفتاری را
مجتبوی
تا چون به ميان دو كوه رسيد، در پيش آن دو كوه گروهى را يافت كه هيچ سخنى را درنمىيافتند
صادقی تهرانی
تا وقتی به میان آن دو سدّ رسید (و) در برابر آن دو، طایفهای را یافت که نزدیک نیستند (تا) هیچ سخنی (شایستهی تفکر) را بفهمند.